امیرحسین جان 5 سال و 5 ماه و ارميا كوچولوامیرحسین جان 5 سال و 5 ماه و ارميا كوچولو، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره

ღ امیرحسین و ارمیا پسرای خونه ماღ

خريداي اميرحسين

سلام پسر خوبم الان سريع ميخوام اين پست رو برات آپ كنم و بيام دنبالت كه با هم بريم كلاس موسيقي و يكي اينكه امروز در كلاس موسيقي اولين روز آموزش فلوت ريكوردر تون آغاز ميشه و يكم كلاستون از حالت تكراري خارج ميشه ،ديروز رفتم بازار و يه مقداركي خريد كردم من عادت دارم هميشه اول از همه براي شما گل پسر خريد كنم و به دليل اينكه همزمان براي داداش آلوچه هم خريد كردم و عكس وسايلهاش رو تو وبش گذاشتم ميخوام وسايلهاي شما رو هم كه خريد كردم عكساش رو بزارم البته من اصلا اصلا عادت ندارم چيزايي رو كه ميخرم عكس بگيرم بزارم وب اما اينبار اينكار رو انجام ميدم اينم خريدهاي شما ...
13 آذر 1391

خريد

امروز بعد از اينكه وبلاگت رو آپ كردم يهو به سرم زد برم و يه مقدار وسايل براي شما و داداش اميرحسين بخرم اينم وسايلي كه لازم بود و خريدم يه عالمه هم براي داداش اميرحسين خريدم ...
12 آذر 1391

30 هفته

امروز وارد هفته 30 ام بارداريم شدم هرچه به ماههاي آخر نزديك ميشيم هيجانم خيلي بيشتر ميشه عزيزم انگار كه همون حال و هواي بچه اولم رو دارم ديروز يه سري وسايلهايي كه از زمان داداش اميرحسين داشتم حاضر كردم پتوها رو شستم تشك تخت رو شستم كم كم ديگه بايدهمه وسايلها رو آماده كنم و خودم رو براي آمدن پرمهرت حاضركنم،عزيز دلم داداش اميرحسين هم خيلي اين مسئله براش جا افتاده كه داره يه داداش مياد به جمعمون ديروز به من ميگفت: مــــــــامـــــــان چقدر شكمت گنده شده بهش گفتم آخه داداشي داره بزرگ ميشه بياد پيشمون، شكمم رو بغل كرد و بوس ميكرد خيلي مهربونه اميرحسين اميدوارم هردوتون سلامت باشين ومثل يه كوه پشت هم باشين هرچه به روزهاي پاياني نزديك ميشيم اضطرا...
12 آذر 1391

يك صبح پاييزي

سلام اميرحسين جونم پسر مهربونم بالاخره اين تعطيلي ها تموم شدو شما با هزار تا التماس راهي مهدت شدي از بس تو خونه بهت خوش گذشته بود،جديدا به من ميگي سنـــــــــــدي و شما هم كه باب اسفنجي هستي منو كم مامان صدا ميزني وقتي هم بهم ميگي سنـــــــــــدي من بايد جواب بدم بـــــله باب اسفنجي اونم به لهجه سنجابه تو كارتون باب اسفنجي، خيلي عاشقش شدي روزي 10 بار با هم ميبينيم ديروز هوا صاف شدو تصميم گرفتم با خودم ببرمت پارك بازي كني تو اين چند روز تعطيليه ما هيچ جا نرفتيم اول اينكه فعلا بي وسيله ايم و دوم اينكه بابايي هم پيشمون نبود هوا هم خيلـــــــي سرد بود و ترجيح دادم خونه بمونم تا اينكه برم بيرون و سرما بخوري البته خاله سيما بهم پيشنهاد داد كه با ق...
6 آذر 1391

چكاپ 28 هفتگي

سلام پسر عزيزم خوب اين روزها تو شكمم وول ميخوريا ديروز نوبت چكاپ داشتم ديروز دقيقا 28 هفته ام بود و از امروز رسما وارد هفت ماهگي و سه ماهه سوم بارداري ميشم اميدوارم اين روزها به سلامت بگذره ديروزداداش اميرحسين رو با خودم بردم براي چكاپ شما وروجك،داداشي كلي ذوق كرد وقتي صداي قلبت رو ميشنيد با گلوش صداي قلبت رو در مي آورد به من ميگفت مامان صداش اينجوري بود الهي كه من فداي هر دوتون بشم خيلي دوستون دارم تو اين ماه 4 كيلو به وزنم اضاف شده واي خدا اين ماههاي آخري ميتركم خودم ميدونم اما خيلي مراقبم خودمو با خيلي ها كه تو مطب بودن مقايسه ميكردم من از همه اشون لاغر تر بودما اما بازم بايد مواظب باشم خيلي سنگين شدم دكتر هم ميگفت خيلي ورم كردي. شب تا صب...
29 آبان 1391

اميرحسين و چك آپ داداشيش

سلام اميرحسين من خوبي ؟همونطور كه بهت قبلا قول داده بودم ديروز وقت داشتم براي چكاپ ماهانه ،اول از همه جواب آزمايشم رو گرفتم كه اين مثلا آزمايشگاه اون آزمايشي رو كه دكتر برام نوشته بود رو اشتباه از من گرفته بودن خلاصه اش كنم اماحسابشون دارم آزمايشم رو گرفتم و اومدم مهد دنبالت و بهت گفتم كه قراره بريم دكترخيلي خوشحال شدي و وقتي رسيديم مطب خانوم دكتر كلييييييييي با منشي خانومدكتر صحبت كرديمنشي خانوم دكتر ازت پرسيد ميخاين اسم داداشت رو چي بزارين؟تو هم گفتي پويان عجيب خوشت اومده ها از اين اسم جالب اينجاست كه من اولش فكر ميكردم شايد يكي از همكلاسيهات باشه اما پرسيدم گفتن تو كلاس پويان نداريم!به منشي ميگفتي ما وسايلامون رو حاضر كرديم لباس خريديم بر...
29 آبان 1391

يه دنيا دلتنگي

سلام اميرحسين عزيزم خوبي ؟الان دوشبه كه كلا هوا بارونيه و خيلي هواي خوبي شده سرد هم شده امروز عروسيه خاله سوديه و من نرفتم به يه سري دلايل خيلي دلم ميخواست اونجا باشم خيلي اما بابايي دوست نداره منم وقتي ديدم دوست نداره اصلا اصراري نكردم و همش تو دل خودم ريختم فكر كن تو هم تو عروسيه خاله ات نيستياما خوب اشكال نداره همه اش رو ميسپارم دست زمان و فراموش ميكنم اين روز رو اما دلم خيلي گرفته خيلي خيلي خيلي اگه خواهر خودش بود من بهش ميگفتم نبايد بري گوش ميكرد به حرفم؟جوابش يه نه گنده اس هيچ وقت همچين كاري نميكرد تازه الان من كلا بدهكارم ديروز با بابايي يه دعواي اساسي و بزرگي شدم دلم ميخواد يه چند مدتيه پيشم نباشه از بس گريه كردم چشام باز نميشه من ال...
24 آبان 1391

يه اتفاق بد

سلام پسر گلم اين روزها حس اينكه وبلاگت رو آپ كنم ندارمببخشيد خيلي تنبليم ميشه ديروز صبح ساعت 6 يه اتفاق خيلي بدي افتاد ماجرا از اين قرار بود كه دايي علي صبح پرواز داشت و بابايي ميخواست دايي رو برسونه فرودگاه خلاصه بابايي خيلي خسته بود به من گفت بهت زنگ ميزنم بيا پايين در حياط رو باز كن حدود يه نيم ساعتي گذشت با دايي علي تماس گرفتم بهش گفتم چيكار كردي رسيدي وسايلهاتو تحويل دادي، كه يهو بابايي زنگ زدو منم عجله كردم و باسرعت از رو پله اومدم پايين ،روي دومين پله كه پامو گذاشتم پام سرخورد و تا سه پله اومدم پايين تر كمرم محكم خورد به لبه يكي از پله ها خيلي بد افتادم به حدي كه دندونام محكم به هم خورد به سختي بلند شدم و رفتم در حياط رو باز كردم و زد...
22 آبان 1391

امیرحسین و سرماخوردگی

امان از این فصل سرما و ویروسهاش امیر حسین منم سرما خورد پنجشنبه شب بود خيلي تو خونه حوصله ات سررفته بود همون موقع داشتم با خاله سيما چت ميكردم خلاصه كه هي گفتي مامان بريم يه سي دي جديد بخريم منو راضي كردي از خونه بريم بيرون هوا هم ابري بود اما بارون نبود خلاصه همين كه ما از خونه راه افتاديم بارون شد اونم چه باروني ما هم نيمه راه بوديم خلاصه رفتيم سوپري كوچه بغليمون و سريع برگشتيم خونه از همون شب شروع كردي به سرفه خلط دار حالت كاملا خوب بود من نميدونم چطور يهو اينجوري شدي تو همون فاصله ايي كه رفتيم و برگشتيم ؟خلاصه تا صبح بارون بود فردا صبح كه يكم بارون بند شد بردمت درمانگاه نزديك حونمون جمعه هم بود رفتيم و پزشك كه شما رو ديدن گفتن به شدت گلو...
8 آبان 1391